تبليغاتX
الهی تب کنم شاید پرستارم تو باشی
ارزوهاتو یه جا یادداشت کن ویکی یکی از خدا بخواه .خدا یادش نمیره ولی تو یادت میره که چیزیو که امروز داری آرزوی دیروزت بود.سجاد امیری
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 13:52  توسط علی | 
salam.kheyli vakhte dg be veblagam naumadam.alan dg daneshjoam.doste jadidam sajad khan kenarame.omidvaram zood tamom shevo madrako  begirim.alan to kafinete daneshgahim.bay

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 13:47  توسط علی | 
salam.emroz 4shanbe hanooz elame natayej nashoode ba amir to maghazashonim.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 14:10  توسط علی | 
salam .albate midonam kasi dige be weblagam sar nemizane va in weblag tabdil shode be daftarche khaterat.vali khob bad az in hame modat man be khatere ye bande khodayi majbor shodam biyam kafinet goftam bezar ye chizi ham to in daftar benevisam.baybay(ali hm)

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 17:55  توسط علی | 
امروز پنجشنبه در شهرک بعد از تصادف

 توسط محسن علی و علی ساعت 1314.26/10/1386

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 14:26  توسط علی | 

www.Tehran2Music.com

الا که راز خدایی                  خدا کند که بیایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 22:24  توسط علی | 

من نمی خواهم
سايه ام را لحظه ای از خود جدا سازم
من نمی خواهم
او بلغزد دور از من روی معبرها
يا بيفتد خسته و سنگين
زير پای رهگذرها
او چرا بايد به راه جستجوی خويش
روبرو گردد
با لبان بسته درها؟
او چرا بايد بسايد تن
بر در و ديوار هر خانه؟
او چرا بايد ز نوميدی
پا نهد در سرزمينی سرد و بيگانه؟!
آه ... ای خورشيد
سايه ام را از چه از من دور می سازی؟

از تو می پرسم:
تيرگی درد است يا شادی؟
جسم زندانست يا صحرای آزادی؟
ظلمت شب چيست؟
شب،
سايه روح سياه كيست؟


او چه می گويد؟
او چه می گويد؟
خسته و سرگشته و حيران
می دوم در راه پرسش های بی پايان....
........
ORTEZA\\//\\//     

مرتضی حسینی               

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 22:39  توسط علی | 
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 19:21  توسط علی | 

کیست مهدی؟ کعبه جان همه

کیست مهدی؟ آرزوی فاطمه

کیست مهدی؟ حجت ثانی عشر

کیست مهدی؟ منجی کل بشر

کیست مهدی همدمی نشناخته

خلق نادیده به او دلباخته

کیست مهدی؟همدم محرومها

کیست مهدی؟ یاور مظلومها

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 19:18  توسط علی | 

عشق يعنی مستی و ديوانگی
عشق يعنی با جهان بيگانگی

عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
عشق يعنی سجده ها با چشم تر

عشق يعنی سر به دار آويختن
عشق يعنی اشک حسرت ريختن

عشق يعنی در جهان رسوا شدن
عشق يعنی مست و بی پروا شدن

عشق يعنی سوختن يا ساختن
عشق يعنی زندگی را باختن

* * *

عشق يعنی انتظار و انتظار
عشق يعنی هرچه بينی عکس يار

عشق يعنی ديده بر در دوختن
عشق يعنی در فراقش سوختن

عشق يعنی شعله بر خرمن زدن
عشق يعنی رسم دل بر هم زدن

عشق يعنی لحظه های التهاب
عشق يعنی لحظه های ناب ناب

عشق يعنی با پرستو پر زدن
عشق يعنی آب بر آذر زدن

* * *

عشق يعنی سوز نی ، آه شبان
عشق يعنی معنی رنگين کمان

عشق يعنی شاعری دل سوخته
عشق يعنی آتشی افروخته

عشق يعنی با گلی گفتن سخن
عشق يعنی خون لاله بر چمن

عشق يعنی ديده بر در دوختن
عشق يعنی در فراقش سوختن

عشق يعنی يک تيمّم، يک نماز
عشق يعنی عالمی راز و نياز

* * *

عشق يعنی چون محمد پا به راه
عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه

عشق يعنی بيستون کندن به دست
عشق يعنی زاهد اما بُـت پرست

عشق يعنی همچو من شيدا شدن
عشق يعنی قطره و دريا شدن

عشق يعنی يک شقايق غرق خون
عشق يعنی درد و محنت در درون

عشق يعنی يک تبلور يک سرود
عشق يعنی يک سلام و يک درود

عشق ،
آمدنی بود  نه  آموختنی .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 13:28  توسط علی | 
نقاشی
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 13:53  توسط علی | 

 

sadegh

 

 

 

 

 

دو چيز را فراموش نكن : ياد خدا و ياد مرگ . دو چيز را فراموش كن : بدي ديگران در حق تو و خوبي تو در حق ديگران . چهار چيز را نگه دار : گرسنگيت را سر سفره ديگران، زبانت را در جمع، دلت را سر نماز و چشمت را در خانه دوست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 13:37  توسط علی | 

  ، اشك در چشمانم سرازير مي شود!

 

 

خورشيد كه غروب مي كند، خود به خود دلم گرفته مي شود!

 

 

خورشيد كه غروب مي كند ، آتش دلم سرد سرد مي شود!

 

 

خورشيد كه غروب مي كند ، اسم تو را دائم پيش خودم تكرار مي كنم!

 

 

خورشيد كه غروب مي كند ، دستهايم آرزوي دست هاي تو را دارند!

 

 

خورشيد كه غروب مي كند، چشمهايم آروزي ديدن چشمهاي تو را دارند !

 

 

خورشيد كه غروب مي كند، آرزوي شنيدن صداي تو را دارم!

 

 

كاش غروبي فرا نرسد كه تو در كنارم نباشي!

 

 

آنوقت پايان زندگي عاشقانه من خواهد بود!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 13:30  توسط علی | 
در حضور دیگران می گویم تو محبوب من نیستی!

و در ژرفای وجودم می دانم چه دروغی گفته ام!

می گویم میان ما چیزی نبوده است !

تنها برای اینکه از دردسر به دور باشیم!

احمقانه اعلام بی گناهی می کنم !

نیازم را می کشم و بدل به کاهنی میشوم!

عطر خود را می کشم و از بهشت چشمان تو می گریزم!

نقش دلقکی را بازی می کنم َ

و در این بازی شکست می خورم و باز می گردم .

زیرا که شب نمی تواند حتی اگر بخواهد ستارگانش را نهان کند

و دریا نمی تواند حتی اگر بخواهد کشتی هایش را......!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 16:50  توسط علی | 

از پرواز

شبي به گوشه ي خلوت خدا خدا كردم


ز روي صدق به دلخستگان دعا كردم


ز سينه آه كشيدم دلم آه شكست


در آن شكستگي دل چه گريه ها كردم


به شوق سجده فتادم به خاك گرم نياز


نمازهاي ز كف رفته را قضا كردم


در آن صفاي سحر با طواف كعبه ي عشق


ز مروه سعي پر از جذبه تا صفا كردم


چه حال رفت ندانم كه با عنايت اشك


به بحر رحت بي منتها شنا كردم


ز تن رها شدم و روح من صعود گرفت


به دل هواي ملاقات كبريا كردم


صداي بال ملايك نشست در گوشم

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 13:56  توسط علی | 
خوشحال نشید من علی هستم ولی اون......................

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 12:20  توسط علی | 
برای عاشقای زخم خورده
طلسمو باید بشکنیم ما هم بشیم مثل همه   

                                                                     هالا که بی وفایی ما بی وفاتر از همه

هیچکسی غیر از خودما بداد ما نمیرسه     

                                                                     عاشقی هارو هم دیدیم به هوس یه بار بسه

عاشقی تو دوره ی ما والا سرو ته نداره     

                                                                     چیز به این بی ارزشی چه چه و به به نداره

کویر خشک دلمون دیگه زده هزار ترک       

                                                                    غم دیگه بسه نازنین هرکی نمونده به درک

چاکر هرچی بامرام مخلص هرچی باوفا     

                                                                    دربه درو هلاک یه شریک پاک و با صفا

خلاصه اینکه نازنین گذشتها رو بی خیال   

                                                                    پرواز عشق باوفا هتی بدونه پروبال 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 12:7  توسط علی | 

نمي خوام رفتنتو باور كنم داغ اين سينه رو تازه تر كنم

 

نمي خوام عكساتو باز نگاه كنم ياكه حتي اسمتو باز صدا كنم

 

تو كه به آتيش كشيدي خونه اميدمو

 

توكه پرپر كردي گلاي سفيدمو

 

اگه حتي يك روز ي پيشم بياي

 

 بگي عاشق مني منو مي خواي

 

من مي گم برو كه دوستت ندارم

 

نمي خوام دست توي دستات بزارم

 

تو هموني كه منو مثل مجنون كردي

 

اما ليلي نبودي منو داغون كردي..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 18:8  توسط علی | 
در بلور چشم من ياد تو بود...

در سكوتم شوق فراد تو بود...

رفتي اما در خزان سينه ام...

بوي عطر دست شمشاد توبود.....

ياد تو...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 12:53  توسط علی | 

نمی دونم................

 

مم ننشستی  . ندا نم که که بو دی ندانم که که هستی؟
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:2  توسط علی | 

 

 

گفتی مرا دوست داری یا زندگیت را ؟ گفتم زندگی ام را

قهر کردی و رفتی اما هرگز ندانستی که تو تمام زندگی من بودی !!

 

    

 

عشق آن نيست كه يك دل به صد يار دهي

 

عشق آن است كه صد دل به يك يار دهي

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:1  توسط علی | 

شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ  آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای درکوچه های آبی احساس

تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی : دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین فرصت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا ؟ تا کی ؟ برای چه ؟

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم

نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت تمام بالهایش غرق در اندوه و غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو  هزاران بار در هر لحظه  خواهم مرد و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد .و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد مرا با عبود خود نخواهی برد

هنوز آشفته چشمان زیبای تو ام برگرد

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:41  توسط علی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازی گوش
و او یک ریز و پی در پی دم گرم و چموشش را در گلویم بفشاند
بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را
سکوتی که هر نفس گوید هزاران بار دوستت دارم
علی

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1389
شهریور 1388
اردیبهشت 1387
دی 1386
شهریور 1386
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
پیوندها
یک نفر یک جایی...
هر خاطره خنجري است بيچاره حرير نازك دل
Best Girl
دختر بهار
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM